![]() |
![]() |
|
| غزل خانوم |
|
غزل بانوی من یه کم اذیت کرده ما رو!
تازه یک هفتش شده بود که خانوم به سرشون زد دوباره برگردن بیمارستان.زردی گرفته بود.ولی خدا رو شکر ۲ روز بیشتر زیر لامپ نموند.ولی همه خانواده به هم ریخته بود. کودکان فرشتگان خدا روی زمین هستند |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/02ساعت 19:32 توسط رضا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/26ساعت 18:58 توسط رضا |
|
|
بچه ها هر کی قالب مناسب وبلاگ من رو داره لطفا آدرسش رو بهم بده.
قبلا از حسن همکاری شما سپاسگذارم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/26ساعت 18:40 توسط رضا |
|
|
سلام رضا اومد! اما این بار با یه روحیه دیگه! چه حالی میده آدم خواهر زادشو ببینه! پدر سوخته عین داییش شیطونه! فعلا سیستمم خرابه.بعدا براتون عکساشم میزارم ببینید چه بلاییه!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/26ساعت 18:37 توسط رضا |
|
|
یه خبر خوش :
رضا برگشت پس منم میرم وبلاگ خودم رضا جون خومش اومدی رضا جان بی زحمت پست قبلی رو خودت پاک کن |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/05/25ساعت 11:26 توسط رضا |
|
|
این وبلاگ مطعلق به کسی است که اسمش رضا بود .
اون عاشقانه دختری رو که اسمش هنگامه بود رو دوست می داشت تا اینکه اون دختر ازدواج کرد. رضا تاب و تحملش رو از دست داد و تو وبلاگش از همه خدافظی کرد. من خیلی ناراحت بودم چون اون داداش اینترنتیم بود. هی اومدم و براش کامنت گذاشتم. دلداریش دادم ازش خواهش کردم برگرده یا باهام درد و دل کنه. ولی اون توجه نمیکرد . تا این که یه روز رفتم و توی کامنتم باهاش دعوا کردم و اخرش هم التماس کردم برگرده و اون بالاخره برگشت< مدت یه هفته همه چیز خوب بود تا این که اوضاع روحی من خراب شد اخه منم عاشقم ولی عشقم نمیدونه دوستش دارم< منم تو وبالاگم از همه خدافظی کردم. رضا بهم ریخت عصبانی شد باهام دعوا کرد بهم فوش داد . واخرم تحدیدم کرد که اگه اون اپ مسخره ی خدافظی رو برندارم وبلاگش رو حذف میکنه تازه کلی بد و بیراه هم بهم گفت. من بهش کامنت دادم که نه من اپ رو بر میدارم و نه تو وبلاگت رو حذف میکنی. اونم اومد گفت که من یه زبون نفهمم و اونم وبلاگ رو حذف کرده. اومدم دیدم بله واقعا حذف کرده . منم این وبلاگ رو دوباره ثبت کردم تا وقتی دوباره پیداش شد بهش تحویلش بدم. حالا از همه ی شما ها مخصوصا وحید خواهش میکنم به رضا بگید برگرده قول میدم هر موقع که اومد اون اپ خدافظی رو بردارم رضا منو ببخش و برگرد بی صبرانه منتظرتم داداشی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/05/10ساعت 14:4 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
وبلاگ رو برای عشقم ساختم
حالا برای زندگیم ادامه میدم خواهر زاده نازم که 21 مرداد 87 به دنیا اومده غزل خانوم ما سر و پا گوش به فرمان شماییم |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 |
|
RSS
|